*
غرغرانه

وای باورم نمیشه که بالا خره تموم شد ... انقدر مغزم خسته است و انقدر بی خوابی دارم که پوست سرم گز گز میکنه دیگه ...
.
امسال سال عجیبی بود ، اردیبهشت اومد و من اومدنش رو اصلا نفهمیدم ، لاله ها همه جارو رنگی رنگی کردن و من به دیدنشون نرفتم ، هوا گرم شد ولی من زیر پتو و ژاکت به تن بودم ...
پیر شدم ! چقدر غصه مند بودم توی روزهای حوالی
تولدم ... چقدر دلم گرفته بود ... نه اینکه الان خیلی سرمست و شنگول باشما ! نه ... ولی خب ، تبریکاتتون ، حرفها و آرزوهای قشنگتون ، کلی بهم انرژی دادن ، واقعن ممنونم ... امسال اولین هدیه ای که گرفتم یه شاخه قاصدک بود ، اینو به فال خبرهای خوش توی سالی که شروع شد گرفتم . یادته
مامانی، توی کشیکای عید بچه یکی از مریضا بهت قاصدک داده بود و گذاشته بودیش توی استوانه مدرج روی میزت ؟ چقدر دلم هوای حرفای نازت رو کرده ...
.
وقتی شور و شوقت رو واسه اینکه برام جشن بگیری میبینم ، همه وجودم گرم میشه ، پر از اندورفین میشه ... دیدی امسال هم بارون نیومد ،
فرشته ها دیگه ناراحت نیستن ، میدونن که جام امن و پر عشق و قشنگه ...
.
حتی اگه روزی ده بار هم گفتم که سرم گیج میره ، هیچوقت بهم نگو تو که همیشه سرت گیج میره ! قلبم میشکنه ، از هر کسی انتظار بی محلی و عادت داشته باشم، از تو ندارم ... تو همیشه باید مواظب من باشی ، قول دادی ...
.
.
پ. ن . اگه صفحه کامنتا نیومد ، ریفرش کنین میاد .