*

مدتها بود هیچ نوشته ای انقدر به دلم ننشسته بود ... مدتها بود به هیچ شعر گونه ای فکر نکرده بودم ... مدتها بود از هیچ نقاشی ای لذت نبرده بودم ... انگاری سالهاست میشناسمش ، انگاری خودمم اصلآ ... نگارگری ، گریه ، نقاشی ، پرسه توی تجریش ، بارون ، حافظ ، پشت بوم ، ستاره ها ، فال قهوه ، حلقه دود ، عزیز دور ، شازده کوچولو ، ... خدایا ... فکر نمیکنم با هیچ کدوم از دوستام انقدر شباهت داشته باشم ! با کتابش دیوانگی کردم ، حال داد ، زیاد ...
.
.
داف و دیوانه ( امین منصوری )