*

- امسال هم نشد که پدر و مادرم پیشم باشن واسه عید ... بازم تنهاییم ...
مکث میکنم و به دلتنگی و غم توی صداش فکر میکنم ، و به امتحان جامع و کنفرانس و ... خیلی کار دارم ، وقت هم ندارم ، ولی میدونم که اگه دورمون شلوغ باشه و بگو بخند باشه روحیش عوض میشه ، یه نفس عمیق میکشم :
- میخای بچه هارو دعوت کنیم تحویل سال بیان اینجا؟
میدونم که مهمون خیلی دوس داره ، خودش لیست رو مینویسه. یهو به خودمون میایم و میبینیم که الکی الکی ۱۷ تا مهمون داریم !
همه دوستهای دور از خونواده ، میشیم بزرگترشون ... حاجی فیروز تخم مرغی ، سبزه بلند و کوتاه ، سکه های ۱۰ سِنتی ، سمنوی گرون ، سنبل خوشگل و خوشبو ، و... همگی میشن هفت سین کوچولویی بی شمع و بی آینه ... دورش جمع میشیم ، همگی زل زدیم به صفحه لپ تاپ ، شبکه بی بی سی فارسی ، ۷ ، ۶ ، ... ، ۲ ، ۱ !!! به محض اینکه به هم دیگه تبریک میگیم ، همه تلفن به دست میشن و تو اون شلوغی خطها تلاش میکنن کمی احساس نزدیکی کنن به عزیزاشون ... صدای مادرها میاد و اشکها توی سکوت ریخته میشن ...
منهای هوا که برفی بود امروز !! خوش گذشت ، میدونم نمیرسم که امتحان رو بخونم ولی ارزشش رو داشت ...
.
دوستهای عزیز نادیده ، دوستهای عزیزی که از هم دوریم ، دوستهای عزیزی که جاتون هوار تا توی زندگیم خالیه ،
عیدتون مبارک !