*
عزیزترینم تولدت پیشاپیش مبارک !!!!!
صدای رعد و برق میاد . قلم مو و پالت رنگ رو میندازم روی میز و میدوم بیرون , انگار که به استقبال عزیزی میرم ... داره بارون میباره ... دستامو باز میکنم و زیر قطره های بارون چرخ میزنم , انگار که مست مستم ... آب از سر و کلم میریزه ... انگار روحم هم داره تر و تازه میشه ... وایمیسم , دستامو میچسبونم به هم , مثل یه جام میشه . میگیرمش زیر بارون . قطره های آب پرش میکنه . جرعه جرعه ازش مینوشم :
به سلامتی چشمات که صداقت رو به من یاد دادن ...
به سلامتی لبات که بوسیدن رو یادم دادن ...
به سلامتی دستات که محبت نوازش رو نشونم دادن ...
به سلامتی آغوشت که امنیت رو به من دادن ...
و به سلامتی خودت که عاشق بودن رو به من یاد دادی ....
.
.
تو همان حادثه عمر منی
نقطه سبز سرآغاز و
میوه سرانجام منی
.
.
:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:X:X:X:X:X:X:X:X:X:X:XX:X::X:X:X::X:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*
|
Thursday, December 01, 2005
*
راستی اسمش چیه ؟!؟
×
از خدمه های بخش پیوند مغز استخوانه . هر روز ساعت یک و نیم میاد تا جواب آزمایشهای بخششونو ببره . بهش میگم اینا هنوز کامل نیست , اگه نیم ساعت دیگه بیای همشو یه دفعه میبری , و اونم جواب میده : اشکالی نداره یه بارم نیم ساعت دیگه میام . این دیالوگ بدون خستگی هر روز تکرار میشه .
عجیبه ... دلهره دارم ... یه ربع به دو شده و هنوز نیومده . یعنی اتفاقی براش افتاده ؟ اون که هیچ وقت دیر نمیکرد ... بالاخره از خدمهُ اتاقمون میپرسم , آخه به طرز عجیبی همشون همدیگرو میشناسن . میگه که چنر روز رفته ویالتشون . خیالم راحت میشه ...
.
×
حداقل هشتاد سال رو داره , ولی از من خیلی سرحالتره ... هر روز صبح زود بساطشو پهن میکنه , توی سرما و گرما و حتی زیر بارون ... تا ساعت هفت و نیم که من بر میگردم , اونجاست . در حالیکه منتظرم اتوبوس بیاد حرکاتشو نگاه میکنم , که چه جوری وسایلشو هی جابه جا میکنه و چه جوری سر 20 - 30 تومن با مردم چک و چونه میزنه . دیدم که راننده اتوبوسا براش میوه و غذا میارن . چند باری ازش فال حافظ گرفتم .
دو سه روزه که ندیدمش . نگرانش شدم , نکنه اتفاقی براش افتاده باشه ... بالاخره از باجهُ بلیط فروشی میپرسم . میگه هوا که سرد شده یه کمی زودتر میره . نفس راحتی میکشم ....
|