*
 يك بار به مترسكي گفتم:< لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شدهاي >. گفت:< لذت ترساندن عميق و پايدار است , من از آن خسته نميشوم > . دمي انديشيدم و گفتم:< درست است , چون كه من هم مزه اين لذت را چشيدهام >. گفت : < فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد , اين لذت را ميشناسند > . آنگاه من از پيش او رفتم , و ندانستم كه منظورش ستايش من بود يا خوار كردن من . يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد . هنگامي كه باز از كنار او گذشتم , ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه ميسازند .
|
*
از سخنان بودا
 همچون نيلوفر آبي كه بر روي مرداب زيست و به گِل و لاي آن آلوده نگشت من نيز زاده شدم . در اين دنيا زيستم و از آن گذشتم ولي خود را بدان نيالودم ...
|
*
لالايي يعني تكرار آرامبخش يك نوا مثل تكرار قطرههاي باران روي شانههاي خستهام و نه تكرار نفرتانگيز و بيانتهاي عقربهها
|
*
آرامش ...

|
*
از طرف 444 كوچولوي عزيز :D
 فكر كردم اوني كه بهم دادي قلبت بود ...
|
*
عيــــــــــــــدتون مبـــــــــــارك !!!

|
*
ْخلوت شبانه ْ
 احساس خستگي ميكنم , دراز ميكشم و چشمهايم را ميبندم . فكر ميكنم اگر نقاشي كنم سبكتر ميشوم , ولي خستهتر از آنم كه قلممو در دست بگيرم . تصميم ميگيرم كه توي ذهنم تابلويي بكشم . يك دشت ميكشم , پر از سبزه و شقايق و گلهاي خودروي رنگارنگ . روي گلبرگهاي آنها شبنم ميكشم . خورشيدِ گرد و طلايي را توي آسمان ميكشم و هوا را پر از گرماي دلپذير خورشيد ميكنم . مثل نقاشيهاي بچگيهايم آسمان را سفيد رنگ ميكنم با ابرهاي تپلي آبي . فضا را پر ميكنم از آواز بهاري پرندهها . كمي دورتر يك كلبه ميكشم , با ديوارهاي شكلاتي , در بيسكوييتي و پنجرههاي آبنباتي . دخترك سفيدپوشي را ميكشم كه به دنبال پروانهها ميدود . توي چشمهاي دخترك برق شادي ميكشم . صداي خنده و هلهلهاش را پررنگتر ميكنم و در آخر , بازي كودكانهي نسيم با موهاي دخترك را به آن اضافه ميكنم . چشمهايم را باز ميكنم تا دوباره به نقاشيام نگاه كنم , تازه آن موقع ميفهمم كه تمام اينها روياي دخترك روزنامهفروشي است كه دستهايش را از شدت سرما به يكديگر ميمالد .
|
Wednesday, March 16, 2005
*
عزيـــــــــــــــــزم , تفلـــــــــــــــــدت مبالــــــــــــــــــــــك !!!!!!!! دلم برات خيلي تنگ شده , آخه جات خيلي خاليه كه .... :*:*:X:*:*
|
*
من عاشق اين شعرم ...
"در آستانه" بايد اِستاد و فرود آمد بر آستانِ دري كه كوبه ندارد ، چرا كه اگر به گاه آمده باشي دربان به انتظار توست و اگر بيگاه به در كوفتنت پاسخي نميآيد . كوتاه است در ، پس آن به كه فروتن باشي . .
. از استاد شاملو
|
*
شازده كوچولوي ما

|
|
*
ايــــــــــــــــنــــــــــــــــــه !!!!!!!!
روي ديوار يكي از كلاساي دانشكده نوشتن : اي دوست به پاي هر گلي خار مشو ........................... با هر كه دم از عشق زند يار مشو يكي ديگه اومده و يه جواب دندونشكن براش نوشته :
در چمن معرفت خوار مبين خار را ................... نيك نظر كن كه گل سر به در آرد ز خار
|
*
 رسيدن غمانگيز است … و راه بهتر از منزلگاه … برويم بيآنكه به رسيدن بينديشيم …
|
*
« خاطره انگيز »
 ناخودآگاه زير لب زمزمه كردم : " واي باران ، باران … شيشه پنجره را باران شست از دل من ، اما چه كسي نقش تو را خواهد شست …" *بعد خندم گرفت , آخه من كه نميخوام نقشت از توي دلم شسته بشه ... شايد براي اولين بار توي عمرم بود كه داشتم با چتر زير بارون راه ميرفتم ... چون سرم گيج ميرفت قدمهامو خيلي آروم بر ميداشتم , ناگهان توي سكوت خيابون متوجه ترانهي بارون شدم , قطرههاي آب آروم آروم ميريختن روي چتر ... براي چند لحظه كاملاً از دنياي اطرافم بريدم , چهقدر آرامشبخش بود ... يه نفس عميق كشيدم , وقتي كه بخار نفسمو توي هوا ديدم ياد جملهاي افتادم كه سالها پيش توي متن يكي از داستانام استفادش كرده بودم : بخار نفسش توي هوا بهش يادآوري ميكرد كه توي وجودش هنوز گرمه ... عليرغم تلاطمهايي كه توي ذهنمه يه لبخند عميق زدم , آره , هنوز توي وجودم گرمه , هنوز زندم , هنوز ... باد پيچيد توي چتر و اونو كشيد عقب , فكر كردم اي كاش اونقدر قدرت داشت كه ميتونست بلندم كنه و ببره ... راستي , دلم ميخواست باد منو كجا ببره ؟ دستمو از زير چتر اوردم بيرون و گرفتم زير بارون ... واييـــــــــــــي ... آرامش خيس ... خيسي بارون ... . * از « حميد مصدق »
|
*
عاشق اون لحظهايام كه رو نوك انگشتاي پام وايميسم و ميبوسمت ...
|
Wednesday, March 02, 2005
*
< راست يا وارونه >
اين عكس منو ياد يكي از شعرهاي عمو شلبي ميندازه :  هر وقت كسي را ميبينم كه وارونه در آب ايستاده خندهام ميگيرد هر چند نبايد بخندم چون شايد در جهاني ديگر دياري ديگر زماني ديگر او راست ايستاده باشد و من وارونه
|
|