*

فکر کن بهت ی تیکه مقوا میدن و یه جعبه آبرنگ ، مقوا رو نگاه میکنی کاملا تمیزه و معمولی . قلم مو رو میزنی توی آب بعد رنگیش میکنی و با هیجان میکشی روی مقوا ... وای خدای من ... اینا چیَن ؟ این طرحها یهو از کجا اومدن ؟؟ وای ... مثل معجزه میمونه ...
.
.
این فیلم رو دیدی ؟ داستانهای زیادی توش هست ، ولی من عاشق این یکیشم :
آقای ایرانی به خاطر اینکه عصبانیتش رو بخوابونه و احساس امنیت بکنه ، با دخترش میره و یه اسلحه میخره ، اسلحه رو خودش انتخاب میکنه و گلوله رو دخترش .
یه آقای مکزیکی درِ مغازه آقای ایرانی رو تعمیر میکنه ، موقع رفتن بهش اخطار میکنه كه قفل باید عوض بشه ، ولی آقای ایرانی عصبانی میشه و میگه كه اینها همش فیلمتونه كه هی از آدم پول بکشین ...
دختر کوچولوی آقای مکزیکی از تیراندازی چند وقت پیش بد جوری ترسیده ، خوابش نمیبره ، نمیخواد تنها تو اتاقش بمونه . آقای مکزیکی باهاش حرف میزنه و میگه كه یه شنل نامرئی داره كه وقتی بچه بوده باباش بهش داده ،و این كه این شنل جادویی همیشه محافظشه و نمیذاره كه هیچوقت هیچ اتفاقی براش بیفته و هیچ گلوله ای نمیتونه اون رو پاره کنه ... دخترک شنل رو میپوشه و در آرامش میخوابه .
دزد مغازه آقای ایرانی رو میزنه . آقای ایرانی اسلحشو بر میداره و میره سراغ آقای مکزیکی كه انتقامش رو واسه کمکاری اون و بدبخت شدن خودش بگیره .
آقای ایرانی ، آقای مکزیکی رو جلوی در خونشون میبینه ، آماده میشه كه بهش شلیک کنه . دختر کوچولو این صحنه رو از پنجره میبینه . با تمام سرعت میدوه بیرون و با تمام قدرت میپره بغل پدرش . آقای ایرانی شلیک میکنه ...
در کمال تعجب دخترک سالمه و تیر نخورده ... دخترک به پدرش میگه كه شنل نجاتشون داد ...
آقای ایرانی یه گوشه ای نشسته ، گریه میکنه . داره به خاطر معجزه ای كه اتفاق افتاد و نذاشت كه اون یه دختر بچه رو بکشه از خدا تشکر میکنه ...
.
.
مقوا جادویی نبود ، یکی قبلش با مداد شمعی سفید، روی اون مقوای سفید، نقاشی کرده بود ...
.
.
شنل نامرئی وجود نداشت ، دختر آقای ایرانی از روی قصد تیر مشقی برای پدرش گرفته بود ...
.
.
معجزه همین نزدیکیهاست ، از جنس اتفاقهای روزمره مون ، از جنس نگاهمون به زندگی، از جنس ایمان اون دختر کوچولو به شنلش ، از جنس برگشت اعمالمون به خودمون ، از جنس کارما .. معجزه چیده شدن اتفاقهاست بغل هم ، اتفاقهایی با توضیح کاملا منطقی ، منتها جوری كه ما ازشون خبر نداریم ، ولی اونا دقیقا در مسیری چیده شدن كه ناگهان از گوشه ای بزنن بیرون ، غافلگیرمون کنن ، كه از شادی و ذوق فریاد بکشیم وای خدای من ... مثل معجزست ...
.
.
حالا چرا همه اینهارو گفتم ... چون دلم از همین معجزه ها میخواد ... روحم واقعا
نیاز داره كه از شادی فریاد بکشه ...