*

ميخوام بنويسم، ولي نمي دونم چي و چطور....ميخوام از نور چشمهايي بگم كه خونه تاريك دلم رو روشن كردن....از آغوشي كه آرامش توي بهشت بودن رو بهم ميده..... از نوازش دستي كه گرمم ميكنه....
ميخوام اعتراف كنم كه موجود خوشبختي هستم....كه زندگي قشنگه.... علي رغم يك سدي مسائلي كه ممكنه پيش بيان، ميشه با تمام وجود از زندگي لذت برد...

وايميسي توي محوطه امامزاده قاسم، نگاهت ميافته به اون دور دورا.... دوباره يادت ميافته كه انسان آفريده كوچيكيه و دنيا فوق العاده بزرگه.... سرت رو ميبري بالا.... به ابرهاي تپلي سفيد نگاه ميكني..... فكر ميكني، مگه نه اينكه خدا همه جا هست، پس چرا موقعي كه ميخواي دعا كني آسمون رو نگاه ميكني، بعد جواب خودت رو ميدي: كه دوباره و صد باره به خودت يادآوري كني كه اون چقدر بلند مرتبست.... لبخند ميزني.... آره... من طناب رو پاره كردم... خودم رو سپردم به دستهاي مهربونت.... راه رو نشونم بده.... بعد يه نفس عميق ميكشي و چشمات رو ميبندي.... ورود مولكولهاي اكسيژن رو به داخل سلولهات احساس ميكني.... روحت با طراوت ميشه.... براي چند لحظه يه حس خاصي بهت دست ميده.... انگار داري پرواز ميكني... چشمات رو باز ميكني، اونو ميبيني كه با نگاه معصوم و لبخند مهربونش كنارت وايساده.... علت اون حست رو حالا ميفهمي... عـــشـــــــــق.... فقط عشق ميتونه حس پرواز بده... حسِ....